صدتایی عشق
پای در خلوت ما از در عادت مگذار
این واقعه در زمان حیات رابیندرانات تاگور اتفاق افتاد . ارزش توجه دارد .او نیایش هایی درباره خداوند در کتاب گیتانجالی نوشت. و پس از آن جایزه نوبل را دریافت کرد و در سراسر دنیا مشهور شد.اما پرمردی در نزدیکی خانه اش زندگی می کرد که همیشه سبب آزارش می شد هر بار که رابیندرانات را می دید او را نگه می داشت و می پرسید حقیقتا به من بگو آیا خدا را شناخته ای؟ پیرمرد خیره سری بود و رابیندرانات فردی راستگو که نمی توانست دروغ بگوید.پیرمرد طوری مستقیم و عمیق به چشم های رابیندرانات نگاه می کرد که پاها و دست هایش شروع می کرد به لرزیدن. در این سو برنده نوبل قرار داشت که شدیدا مورد احترام مردم و جامعه ادبی بود و او را نمونه متجلی مهاراشی اوپانیشاد ها می نامیدند. ولی اینجا مورد آزار پیرمرد همسایه قرار داشت . این آزار و اذیت سال ها ادامه داشت .او روی صندلی کنار خانه رابیندرانات می نشست و دوری از او اجتناب ناپذیر بود . رابیندرانات در شرح حال روزانه خود نوشته است که ترک خانه برایش مشکل بود . با تمام احتیاطی که می کرد تا در خروجش با پیرمرد روبرو نگردد ولی همواره با خروج از حانه با او روبرو می شد:
دیگر داشتم از آن مرد می ترسیدم .یک بار فکر کردم من واقعا با نوشتن کتاب گیتانجالی برای خودم دردسر درست کردم ، فکر کردم حتما آن پیرمرد نظری به خدا انداخته وگرنه قادر نبود مکرر به دیدنم بیاید. از چشمانش پیدا بود که چیزی را می دانست ، زیرا با نگاه مستقیم به چشمهایش احساس عجیبی در من به وجود می آمد که ادامه نگاه را میسر نمی کرد. و گرنه یکی دو خط از گیتانجالی برایش می خواندم و زبانش زا لال می کردم . سالها گذشت و روزی در ابتدای فصل باران و بارش های اولیه که باران از تمام چاله ها و مخزنهای آب و گودال ها سرازیر می گشت ، هنگام صبح و قبل از طلوع آفتاب رابیندرانات از شنیدن صدا و بوی باران و اطرافش از خود بی خود گشت و از خانه بیرون شد و به کنار دریا رفت . ... همه ی روی زمین پیدا بود نظم در کوچه ی یونان می رفت جغد در باغ معلق می خواند باد در گردنه ی خیبر ! بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند روی دریاچه ی آرام نگین قایقی گل می برد در بنارس سر هرکوچه چراغی ابدی روشن بود ... ... مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد ! و من سالها مذهبی بودم ! ... بدون آنکه خدایی داشته باشم !!! ... .
گر چه مدفون است آنجا شاه عشق کربلا را گو تولدگاه "عشق" ... ... ندیده ام سری به سرداری ! مگر سرهای بسیاری بزیر پای !! خودستایان تکیه بر اریکه ها زده اند کتاب را چنان می خوانند که سود ایشان است آنان که طیلسان زهد پوشیده اند تکبیرزنان را پیرهن بر تن می درند ! آنان که دستار بر سر نهاده اند سر از گردن خداپرستان می اندازند ! و آنان که آب بر مردمان می بندند مردمان را آب از لبه ی تیغ می دهند ! ... این نیست آنچه ما می گفتیم ! اینان سپاه آز می آرایند و دیو غرور می فرازند ! ... و کوشکهای خود پرستی می سازند ! ... و اموالشان را از انباشتن پایانی نیست . ... « اگر دین ندارید ! ... آزاده باشید ! » ... « هل من ناصر ینصرنی ؟! » « یاری دهنده ای نیست که مرا یاری رساند ؟! » ... « کربلا ... ظهر عاشورا ... حسین ابن علی » برترین و بزرگترین یاری دهندگان ، یاری ام خواهد نمود ... و اینچنین بود که خدا " عشق "را خلق نمود ! . ... و تمام تاریخ مسیحیت را جنگ فرا گرفته و چیز دیگری وجود ندارد ؛ کشت و کشتار و خشونت ؛ همین و این مطلب در مورد ادیان دیگر نیز صدق میکند آنها مخربند ، آنها به گونه های متفاوت ویرانگرند آنها با آفریدن و خلق نمودن « گناه » مردم را نابود میکنند با گناهکار جلوه دادنشان با مجبور نمودنشان به ترک و انکار دنیای خاکی و هر آنچه که در آن دلپذیر جلوه کند و رفتن به سوی سختیهایی که لازم نمیباشد در آیین آنها کسانی مورد احترامند که به خویش سختی میدهند در حالیکه تحمل سختیهای آنان هیچ کمکی به دنیا و اهالی دنیا نمیرساند ؛ تنها بیماری و عذاب ؛ تنها غم و تنهایی همه گناهان تعریف شده ، احساس مجرم بودن را در درون شما متولد ساخته و رشد میدهند و آنها با دقت از این احساس خود ساخته شما مواظبت میکنند به این ترتیب آنها علاوه بر جنگها و خونریزیهای متداولشان این گونه نیز انسانیت را نابود میگردانند آنها مردم را میکشند زیرا خود جز دسته مردم نیستند ... پی نوشت : (قسمتی از مصاحبه مطبوعاتی اشو با خبرنگاران اروپایی و امریکایی ) « پیتر کاستر از روزنامه : استرالین نیوز سرویس از کشور استرالیا » پیتر کاستر : فکر میکنید چرا تعداد زیادی از زنان جوان و زیبا جذب شما شده اند؟! باگوان راجنیش ( اشو ) : من همجنسگرا نیستم ، من به جنس مخالفم علاقمندم و من عاشق زنها هستم و آنها نیز عاشق من هستند و حرفهای من برای آنها کاملا جذاب است ؛ زیرا من بر علیه تمام مردان متعصب و بی منطق گذشته حرف میزنم من طرفدار آزادی کامل زن از تصرف مرد هستم و طرفدار این ایده که نباید ازدواجی صورت بگیرد ؛ زیرا ازدواج اسارت است ، اسارتی به بلندای زندگی من عقیده دارم همانگونه که همه حیوانات زندگی میکنند انسانها نیز باید به گونه ای طبیعی به زندگی ادامه دهند : نه ازدواج ... نه طلاق نه درگیری ... نه مشکل شما تا به حال « شتر » زن ذلیلی را دیده اید ؟! ... سیدمهدی موسوی: تختی شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت روی مه پیکـر او سـیر ندیدیم و برفت گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمـده بود بار بربست و به گرد اش نرسیدیم و برفت بس که ما فـاتحـه و حرز یمـانی خواندیم وز پی اش سوره اخلاص دمیدیم و برفت عشوه می داد که از کوی ارادت نروم دیدی آخر که چسان عشوه خریدیم و برفت شد چمان در چمن حسن و لطافت لیکن در گلستان وصال اش نچمیدیم و برفت همچو حافظ همه شب ناله و افغان کردیم کای دریغا به وداع اش نرسیدیم و برفت
خورشید بر دریا می تابید . او در کنار ساحل ایستاده بود و به تلالو نور خورشید روی آب نگاه می کرد. خورشید و انعکاسش تصویری زیبا به وجود او می ریخت .ساعتی آنجا بود و تصمیم گرفت به خانه بازگردد. در راه بازگشت انعکاس خورشید از هر گودالی هویدا بود . هر حوض کوچک و هر حفره آب کثیفی و چاله ها و لجن زارها انعکاسی شبیه به انعکاس خورشید روی دریا داشتند ؛ آنگاه به یاد آورد که پیرمرد هنگام خروج از خانه روی صندلی اش نبود و او این موضوع را از یاد برده بود همانطور که می رقصید می دید که پژواک خورشید در آب کثیف و گل آلود به همان اندازه فروزان و درخشنده است که در آب شفاف و زلال .فقط آب می تواند کثیف و گلی باشد ، اما خورشیدی که انعکاس آن دیده می شود کثیف نمی گردد و هیچ آبی نمی تواند آن را آلوده سازد. تجربه ای انقلابی در درون رابیندرانات در حال شکل گیری بود و این یعنی خداوند حتی در درون بدترین آدمها نیز جلوه ای خدایی دارد و نمی تواند پست و آلوده نشان دهد . انعکاس خدا در آدم های گناهکار به همان پاکی است که در افراد پرهیزکار.
نزدیک خانه که رسید پیرمرد و صندلی اش حاضر بودند و این اولین باری بود در طول سالیان گذشته که دست و پایش نلرزید و زبانش بند نیامد و هنگامی که روبروی صورت پیرمرد قرار گرفت و منتظر شنیدن سوال معمول و تکراری او ، در عین شگفتی به جای آن با بوسه های عاشقانه ی پیرمرد روبرو گشت و سوال هرگز مطرح نشد . پیرمرد با لبخندی زیبا او را در آغوش گرفت و گفت : حالا می توانم به تو احترام بگذام و به تو افتخار کنم و در هر مجلسی ادعا کنم که رابیندرانات خدا را می شناسد .
شبی غرّید شیر و از جهانِ شوربختی مُرد
خبر آمد، خبر آمد، خبر آمد که تختی مرد
عوض گشتند از تاریخِ بیتاریخ، قانونها
کسی در آینه خندید و خندیدند میمونها
جهان بندبازی بود و میمون بود و شکلکها
تمام بچّه شیران غرق بازی با عروسکها
گذر کردیم از «باید» به دردِ آخرین «شاید»
صدای باد میآید، صدای باد میآید
صدای باد از خوابیدنِ پاییز با گلها
صدای باد در افتادنِ ما کمتحمّلها!
صدای باد در غمگینیِ گیسوی شرقیها
صدای باد از جشن تبر با ارّهبرقیها
صدای باد از مُهرِ سکوتِ مانده بر لبها
صدای باد در آرامش شلیک در شبها
که سر دادیم و عمری در دل تاریخ سر کردند
گذر کردیم و از نعش من و جنگل گذر کردند
■
یکی بودند گویا اوّل و پایان سختیها
شبانه خودکشی کردند رستمها و تختیها
پیازی خرد کن بر سینهی این آشِ ناهمگون
پیازی خرد کن بر اشکهامان در میانِ خون
به گنجشکان بگو از آخرِ این فصل خفاشی
که جادو میکند یک بار دیگر حوض نقاشی
بزن سیلی به گوش ارّهها و بادِ سرگردان
دوباره بچّهشیران را به جنگلهات برگردان
که جنگل سوخت امّا زیر آن امّید جریان داشت
که پشت ابرهای تیره هم خورشید جریان داشت
■
زبان وا کرد تا افشا کند شبهای سختی را
زبان وا کرده بود و خودکشی کردند تختی را
نمیمرد و میان اشک و آتش باز هم جان داشت
به جان خون، به رگهای غمش، ققنوس جریان داشت
اگرچه حاکم دنیا مسلسلهای بد بودند
تمام بچّهها تاریخ جنگل را بلد بودند
صدای سرو در آیندهای آزاد میآمد
صدای باد میآمد... صدای باد میآمد...
| Design By : Night Skin |
